|
جمعه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٥
۱۸ - بازگشت
پايان انتظار نزديکه... اون بر ميگرده... بزودی...
شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٤
۱۷ - دو خط موازی
سلام... اين متن رو شايد قبلا خونده باشين... ولی خوندن دوبارش خالی از لطف نيست...
دو خط موازی ما به هم نمی رسيم آخر بازی همينه آخر عشق دوتا خط موازی همينه دو خط موازي زائيده شدند . پسرکي در کلاس درس آنها را روي کاغذ کشيد.آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد .و در همان يک نگاه قلبشان تپيد . و مهر يکديگر را در سينه جاي دادند . خط اولي گفت :ما ميتوانيم زندگي خوبي داشته باشيم . و خط دومي از هيجان لرزيد . خط اولي گفت و خانه اي داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ . من روزها کار ميکنم.ميتوانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم ، يا خط کنار يک نردبام . خط دومي گفت : من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ، يا خط کنار يک نيمکت خالي در يک پارک کوچک و خلوت .خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند . دو خط موازي لرزيدند . به هم ديگر نگاه کردند . و خط دومي پقي زد زير گريه . خط اولي گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهي پيدا ميشود . خط دومي گفت شنيدي که چه گفتند . هيچ راهي وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .خط اولي گفت : نبايد نااميد شد . ما از صفحه خارج ميشويم و دنيا را زير پا ميگذاريم . بالاخره کسي پيدا ميشود که مشکل ما را حل کند . خط دومي آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشتها گذشتند ...از صحراهاي سوزان ... از کوهاي بلند ... از دره هاي عميق ... از درياها ... از شهرهاي شلوغ ... سالها گذشت وآنها دانشمندان زيادي را ملاقات کردند . رياضي دان به آنها گفت : اين محال است .هيچ فرمول رياضي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب ميکنيد .فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نااميدتان کنم .اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ، ديگر دانشي بنام فيزيک وجود نداشت .پزشک گفت : از من کاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد . اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد .ستاره شناس گفت : شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودي جهان . دنيا کن فيکون مي شود سيارات از مدار خارج ميشوند کرات با هم تصادم مي کنند نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد .فيلسوف گفت : متاسفم ... جمع نقيضين محال است .و بالاخره به کودکي رسيدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم مي رسيد .نه در دنياي واقعيات . آن را در دنياي ديگري جستجو کنيد . دو خط موازي او را هم ترک کردند و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند .اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل مي گرفت . « آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست مي دادند » خط اولي گفت : اين بي معنيست . خط دومي گفت : چي بي معنيست ؟ خط اولي گفت : اين که به هم برسيم . خط دومي گفت : من هم همينطور فکر ميکنم و آنها به راهشان ادامه دادند . يک روز به يک دشت رسيدند . يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشي ميکرد .خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم و از اين آوارگي نجات پيدا کنيم . خط دومي گفت : شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون مي آمديم . خط اولي گفت : در آن بوم نقاشي حتما آرامش خواهيم يافت . و آن دو وارد دشت شدند و روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش . نقاش فکري کرد و قلمش را حرکت داد و آنها دو ريل قطار شدند که از دشتي مي گذشت و آنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد
خب چطور بود ؟ تا ديداری دوباره ... بای بای چهارشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٤
۱۶ - اوضاع شهر باران
***************** واااااااااای... راستش خيلی وقت پيش بايد آپديت ميکردم... ولی راستشو بخواين مدت زيادی به نت دسترسی نداشتم و بدتر از اون گرفتاريهای روزمره به من حتی اجازه استراحت کردن هم نميداد، چی برسه به اينکه بخوام بيام اينجا...ولی با همه اين حرفا بازم معذرت ميخوام خب ... قبل از هرچيز بذارين ***Happy Valentine Day*** اينو الان گفتم آخه ممکنه که آپ بعديم بعد از ولنتاين باشه اين از اين ... و اما دلیل اصلی که من امشب به خودم زحمت دادم وکلی بهتون افتخار دادم خب از اونجايی که ميدونين شمال کشورمون هميشه بعنوان يکی از زيبا ترين مناطق توريستی مورد توجه مسافرا و گردشگرا قرار داشته و بسياری از هموطنامون برای استراحت و تعطيلات شمال رو انتخاب ميکنن... بنابراين برای مسئولين دلسوز و محترممون بايد رسيدگی به چهره شهرهای توريستی و پذيرايی از مهمونا خيلی مهم باشه... ولی از اونجايی که ماشالله هزار ماشالله جيب اين عزيزان هيچوقت و به هيچ وجه من الوجوه پر بشو نيست، هيچگونه قدمی برای برای آبادانی و زيباسازی شهر برداشته نميشه... حالا زيباسازی بخوره تو فرق سرشون... ديگه آخه چرا ميان تِر ميزنن به شهر ... مثلا همين رشت خودمون... ديگه همه ميدونن که رشت معروفه به شهر باران... شهر باران هم يعنی اينکه اين شهر از نظر موقعيت جغرافيايی تو منطقه ای قرار داره که نسبت بارندگيش از بقيه شهرهای ايران بيشتره و برای امتحان هم که شده ميتونين بياين يه چاله کوچولو بِکنين و فردا بياين ببينين چه شعاعی رو به گند کشيده... و اما مسئولين دلسوز ما برای اينکه بگن ما کارهای زير بنايی رو تا ته انجام ميديم و تمام بودجه ای که سر سال به ما تحويل ميشه برای رفع مشکلات شهر خرج ميکنيم، ميان تو ديماه و بهمن ماه، یعنی درست موقعی که وقت تحويل دادن برنامه های اجرايی ئی که براشون از دولت بودجه گرفته بودن ميشه، شروع ميکنن به کندن و به کثافت کشيدن شهر که مثلا ما داريم لوله های فاضلابو درست ميکنيم يا اينکه کابلهای مخابرات خرابه و اين حرفا... اونوقت يکی دو ماه همين پروژه های مسخرشون طول ميکشه و همين مدت کافيه تا يه بارندگی شهر رو به لجن بکشه... البته من اين حرفا رو فقط به صرف متهم کردن شهرداری و فلان دستگاه دولتی وغيره و همچنين دفاع از حق و حقوق اين ملت غيور ورنجديده نميگم... بلکه از يه نظر بايد بگم که اين بلاها حق ماست... آخه گيريم که اين آقايون فرهنگ ندارن... ما که نمرديم... حداقل پاکيزگی رو خودمون که ميتونيم انجام بديم و اين فرهنگو در خودمون ايجاد کنيم و به نسلهای بعدی انتقال بديم... آخه بدبختی که يکی دوتا نيست که... همين ديروز يکی از بستگانمون بعد از سالها از آمريکا اومده بود ايران و يه سر هم اومد رشت پيش ما... ما هم پا شديم ببريمش بيرون تا شهر زيبا و مردم با فرهنگمونو برگشت ازم پرسيد: اين روغن بود؟!! ... منم ناچارا گفتم: آره متاسفانه... پرسيد: پس اينجا چرا خالی کردش؟!!... گفتم: والله چه عرض کنم!! تازه شانس آوردی رو لباست نریخت تازه اين که خوب بود رفتيم يه جا خريد کرديم، يارو اومد بقيه پولمونو بده ولی خورد نداشت و گفت لطفا يه چند لحظه صبر کنيد الان از همسايم ميگيرم... فاميلم هم گفت ول کن پول خورد نميخواد ... ولی يارو رفت و متاسفانه با پول خورد برگشت خلاصه سرتونو درد نيارم... اگه بخوايم همه تقصيراتو بندازيم گردن دولت فقط خودمونو گول زديم... هرچند دولت هم خيلی تقصيرکاره ولی مقصر اصلی خود ما هستيم که اين فرهنگ غلط رو پايه گذاری ميکنيم... درواقع ازماست که برماست ... هروقت تونستيم خودمونو از شر این باتلاقی که خودمونو توش گرفتار کرديم خلاص شيم اونوقت ميتونيم سر بلند کنيم و به زمين وزمان اعتراض کنيم...
والله ميخواستم طبق قولی که داده بودم غوغا کنم اينبار هم يه شعر توپ رديف کردم که يه نموره حالشو ببرين.. نيمه شب پريشب گشتم دچار كابوس
گفتم : بگير فالي گفتا نمانده حالي گفتم : كه تازه تازه شعر وغزل چه داري ؟
گفتم : ز دولت عشق گفتا كه : كودتا شد گفتم : كجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي ؟ گفتم : بگو ز خالش ‚آن خال آتش افروز؟
گفتم : بگو زمويش گفتا كه مش نموده گفتم : چرا؟چگونه؟عاقل شده است مجنون؟
گفتم : كجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟ گفتم : بگو زساقي حالا شده چه كاره ؟
گفتم : بگو ز زاهد آن رهنماي منزل گفتم : ز ساربان گو با كاروان غم ها
گفتم : بگو ز محمل يا از كجاوه يادي گفتم كه: قاصدت كو آن باد صبح شرقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره گفتم : سلام ما را باد صبا كجا برد ؟
گفتم : بگو ز مشك آهوي دشت زنگي گفتم : سراغ داري ميخانه اي حسابي
گفتم : بيا دو تايي لب تر كنيم پنهان گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداري؟
گفتم : بلند بوده موي تو آن زمان ها گفتم : شما و زندان حافظ مارو گرفتي؟
خب ببخشيد که خسته شدين و حتما خوابتونم گرفته... پس تا پست بعدی... برای سلامتی خودتونو خونوادتون اجماعاااااااااااااااااااااااً......
درمونگاه!!!! چهارشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸٤
۱۵ - سورپرايز !!!
بی تو عبور لحظات چقدر سنگین است و انتظار شنیدن صدایت چه هولناک و من در بی طاقتی این تنهایی مرگ ثانیه ها را آرزو می کنم !!!
*************** سلام راستش ميخواستم چند روز پيش آپ کنم... ولی بدليل مشکلات فنی نتونستم...ولی خب الان درخدمتتون هستم...قبل از همه خدمت اون دسته از دوستانی که مرتب آف، کامنت، پی ام يا ايميل ميذارن يا اينکه زنگ ميزنن و شديدا تمايل دارن بدونن که من چرا دير به دير آپ ميکنم عرض شود که: همينه که هست... حالا که چی؟!! اين از اين... حالا بريم سر اصل مطلب ...( کدوم مطلب؟؟؟ جاتون خالی چند روز پيش( يعنی يکشنبه) يه اتفاق جالب افتاد... موضوع از اين قرار بود که مارمولک پير بهمون زنگ زد گفت عصری بيا ميرداماد، باهات کار دارم... ما هم طبق معمول بدون هيچ حرفی پا شديم رفتيم( چقدر حرف گوش کن ولی واقعا جاتون خالی بود... جا داره همينجا از مارمولک عزيزم يه تشکر ويژه بکنم که مثل پارسال منو شرمنده خودش کرد البته از بقيه دوستايی که زحمت کشيده بودن و به کمک مارمولک ترتيب اين سورپرايز رو داده بودن هم خيلی متشکرم از اين به بعد سعی ميکنم زود تر آپ کنم... ولی آخه زود به زود آپ کردن از تعداد خواننده ها کم ميکنه... اما بازم چَشم...
اينم يه شعر توپ از شادروان مرتضی فرجيان واسه حسن ختام برنامه : (( هفت شهر عشق را عطار گشت)) بهر ماهي . رفت نم نم تا به رشـــت اندر آن جـــا هــــم اثــــر از آن نــديـد عاقبـــت مـاهـي نخــورد و در گذشت
راستی واسه پست بعدی ميخوام يه مطلب بنويسم غوغا... کف همتون ميبره... پس تا پست بعدی ........... جماااااااال محممممممممممممدی.............. تِلِفُن !!!!
شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤
۱۴ - يه شعر تازه ...
ميميرم برات... نميدونستی ميميرم بی تو،،، بدون چشات رفتی از برم ،،، تونميدونستی که دلم بسته به ساز صدات آرزومه که نميدونستی که من ميميرم برات عاشقم هنوز... نميخواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم گفتی من ميرم... توميخواستی بری تا فرداها... گُل خوشگلم برو راهی نيست تا فردا ها زخاک و گِلم سفرت بخير... اگه ميری از اينجا تک و تنها تا يه شهر دور برو که رفتن بدون من ميرسه به يه دنيا نور سفرت بخير... برو گر شکستی زمن... ميتونی دوباره بساز از دلی شکسته، نا اميد و خسته... تو باز غرور نميخوام بيای... نميخوام ميون تاريکی من،،، تو حروم بشی نميخوام ازت... نميخوام مثل يه شمع بسوزی برام ، تا تموم بشی برو... تو بزرگی ميخوام که فقط آرزوم بشی... **************
بازم سلام بالاخره بعد از مدتها اومديم آپونديم...راستش خيلی وقت بود که ميخواستم آپ کنم، اما نوشتنم نميومد...البته حرفای زيادی برای گفتن بود و هست، ولی خب بهرحال الان که اومدم راستش مارمولک پيرو که حتما ميشناسين ؟!!.. آهنگ بلاگشو حال کردين راستی چند روز ديگه اول ژانويه ست... خودتون که ميدونين چه روز مهميه آره ديگه ... يه سال ديگه از عمرمون رفت و هيچی به هيچی کاش ميشد يجوری جلوی گذشت زمان رو گرفت... يا ميشد به عقب برگشت وخيلی از اشتباهای گذشته رو جبران کرد... اشتباهايی که الان فقط افسوسش برا آدم مونده... دلهايی که شکسته و فرصتهايی که از رو نادونی، از دست رفته... آره ... منم يه سال بزرگتر ميشم و ... در واقع بايد سعی کنم تا جايی که ميتونم جبران اشتباهات گذشته مو بکنم ... چون گذر عمرو به سادگی ميشه حس کرد... فقط کافيه يه نگاه به دور و برمون بکنيم... قدر اونايی که داريمو بدونيم و به ياد اونايی که از بين ما رفتن باشيم... منم ميخوام همينجا در حضور همتون يه قولی به خودم بدم ... اونم اينه که تو اين دوره جديد از زندگيم، سعی کنم يه آدم متفاوتی باشم...( البته اگه عمری باقی موند)... البته منظور از آدم متفاوت، همون آدم خوبه ها... و سعی کنم تجربه های تلخ و شيرين گذشتمو سر مشق ادامه زندگيم قرار بدم ... خب مثل اينکه سرتونو درد آوردم... اميدوارم بهتون خيلی خيلی خوش بگذره و از همينجا سال نوی ميلادی رو بهتون تبريک ميگم... تا ديداری دوباره...
یکشنبه ٦ آذر ،۱۳۸٤
۱۳- پس از دوری...
هيچ حرف دگری نيست که با تو بزنم تونمی فهمی اندوه مرا چه بگويم به تو ای رفته زدست شدم از مستی چشمان تو مست شده ام سنگ پرست مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست... ************** حالا هرجا که هستی باورم کن، بدون با ياد تو تنها ترينم هنوزم زير رگبار ترانه، کنار خاطرات تو ميشينم تو رفتی بی من، اما من دوباره، دارم از تو برای تو ميخونم سکوت لحظه های تلخو بشکن، نذاراينجا تک و تنها بمونم... عسل بانو... هنوزم پيش مايی... ************** سلام يه سلام ديگه بعد از يه غيبت تقريبا هفت ماهه...آره ميدونم خيلی بد قولم همتون ميدونين که زندگی تو غربت خيلی سخته... مخصوصا اينکه هم بخوای کار کنی و هم بخوای تنهايی( آره تنهای تنها) با همه مشکلات بجنگی...هيشکی هم نباشه که درکت کنه با اينکه اين مدت آپ نکردم ولی هميشه در کنارتون بودم و به همتون سر ميزدم...شايد خجالت می کشيدم که براتون کامنت بذارم... ولی باور کنين که به يادتون بودم... از اون دوستايی هم که آخر معرفت بودن و هميشه بهم سر ميزدن، خيلی ممنونم... از تک تکتون که هر از گاهی ميومدين و به خونه خالی وخاموش من سر ميزدين خيلی دوست دارم که اگه بشه يه بار ديگه دستی به سر و روی بلاگم بکشم و با يه برنامه مرتب هميشه چيزای جديدی برا نوشتن داشته باشم... ولی... ولی باور کنين که خيلی خسته ام ... خسته از همه چيز و همه کس... خسته از کسايی که به ظاهر رفيقتن ولی تو از پشت خنجر زدن استادن... تو اين چند ماه اتفاقات زيادی برام افتاد... خوب و بد ... ولی همشون گذشت و رفت... مثل يه شعله کبريت روشنايی کوتاهی داشت... زود سوخت و تموم شد... راستش اصلا دوست ندارم که سيزدهمين پستم آخرينش باشه... بنابراين باهاتون خدا حافظی نمی کنم ... راستی ۳ روز پيش تولد وبلاگم بود... کلی واسش برنامه داشتم... ولی مگه مشکلات اجازه داد؟!! فقط ميگم باميد ديدار دوباره در آينده ای نزديک...
شنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٤
۱۲- ديه گو ... مسافر جديد
سلام دوستان عزيزم ... ببخشيد که اينقدر دير اومدم... واقعا شرمنده... راستش من در حال يه تغيير مکان اساسی بودم ... يعنی از يه شهر به يه شهر ديگه ... خلاصه ما هم از شهر و ديارمون آواره شديم تا بلکه بتونيم روی پای خودمون وايسيم البته بعضی از دوستان مثل عروسک قفسی خودم خيال کردن ميخوام بلاگو تعطيلش کنم ... ولی نه مطمئن باشين حالا حالاها هستم... الان هم دارم کيلومترها دور از شهرم براتون مينويسم... دور از خونواده و دوستان ... بنابراين منم مسافر شدم ... يه مسافر تنها و غريب خب مثل اينکه زياد حرف زدم ... دوستان عزيزم خيلی ممنونم از اينکه تو اين مدت تنهام نذاشتين ... باور کنين که اين کامنتهاتون کلی دلگرمم ميکنه و باعث ميشه از تنهايی درآم ... بيشتر از هميشه دوستتون دارم و اميدوارم که موفق باشين ... البته عروسک شکسته!! تو هم لطفا بی خيال تعطيل کردن وبلاگت باش ... بهتون قول ميدم بزودی ميام و به همتون سر ميزنم... موفق باشين... خدا نگهدار.... چهارشنبه ٢٦ اسفند ،۱۳۸۳
۱۱- آموزش فيلمسازی برای همه(۲)
سلام به همه رفقای عزیزم... این آخرین پست من قبل از سال جدیده... من هم به نوبه خودم این سالو پیشاپیش بهتون تبریک میگم و امیدوارم که سال خوشی رو در کنار خونواده داشته باشین... در واقع من میخوام بهتون یه عیدی بدم و اونم این دوتا پست آخریمه قسمت دوم : فیلم نئو رئالیستی ♦ در اینگونه فیلمها نیازی به ولخرجی نیست و اصولا فیلمنامه وسیله ای تشریفاتی و دست و پا گیر به حساب می آید. ♦ یک دوربین هفت، هشت میلیمتری سوپر بدون سرب بردارید و بروید خیابان« آقای پایین شهر». دوربین را بکارید و رفت و آمدها را زیر نظر بگیرید. بدبخت ترین و کج و کوله ترین آدمی که از جلوی دوربین رد شد همان هنرپیشه« فیلمنامه سرخود» شماست. ♦ پس از زدن مخ این آدم، گروه فیلمبرداری را به محل سکونت او ببرید. دوربین را روشن کنید و اجازه دهید او و همسرش زندگی سگی شان را بداهه پردازی کنند.اسمش را بگذارید« زامپانو نعمت زاده» ونام« جنتامایسین» را برای همسر فداکارش انتخاب کنید. ♦ احتمالا آنها یک فرزند دختر عقب مانده دارند که تابحال رنگ آفتاب و مهتاب را ندیده است و در خانه در حسرت خوردن یک سیب در حبس قطعی بسر میبرد. فرزند ذکور آنها نیز در کوره پزی مثل اسب کار میکند و مورد آزار کارفرما قرار میگیرد. زلزله تمام خانه و زندگی این خانوده را ویران کرده و جذام نصف بدن آنها را خورده است. تیم مورد علاقه این خانواده هر هفته با نتیجه شش بر صفر می بازد و علاوه بر این آنها مجبورند هر روز صبح در تلویزیون سیاه و سفید خود برنامه صبح بخیر ایران را تماشا کنند و با مجری بانمک این برنامه روزی پنجاه بار عربده بکشند :« صبح بخیر ایران!» ♦ در سکانس ابتدایی فیلم برای دختر بزرگ خانواده خواستگار می آید و در همان مراسم خواستگاری داماد با کمربند میزند عروس آینده را لت و پار میکند و در نتیجه، عروس گل آینده در اعتراض به این عمل در دم سقط جنین !! میکند. ♦ خلاصه جان شما و جان این خانواده بد بخت. وظیفه تاریخی شما ایجاب میکند که این بدبختی ها را به منظور شرکت در جشنواره ها به تصویر بکشید. ♦ سعی کنید پس زمینه و پیش زمینه پر از کثافت باشد. از طراح صحنه بخواهید با بیل، لجنهای توی جوب را بپاشد به در و دیوار.اگر هم مگس جمع شد که چه بهتر. وزوز مگسها جان میدهد برای افه های صوتی. ♦ به گریمور بگویید کاری کند که چرک و کثیفی از سر و روی بازیگران ببارد. اصلا یک کاری کنید که آدم از دیدن صحنه حالش بهم بخورد و تگری بزند. ♦ برای اینکه فیلم حالت طبیعی تری به خود بگیرد، مطلقا از نور جانبی استفاده نکنید. نور خورشید را نیز با فیلتر جرح و تعدیل کنید. ♦ هنرپیشه ها ترجیحا باید لهجه داشته باشند. از آنها بخواهید تا یک جمله کلیدی را مدام تکرار کنند تا این جمله کلیدی تا دسته توی کله تماشاگر فرو برود. مثلا مرد مدام بگوید« سیگار دوستم پیشم جا مونده، میخوام برم بهش بدم». زن هم که در حال شستن کهنه بچه ها در یک تشت لجن است، پشت سر هم جواب بدهد:« لازم نکرده، برو نون سنگک بگیر که از نون شب هم واجب تره» . ♦ به بازیگران بگویید برای واقعی تر شدن فیلم چند بار هم توی دوربین نگاه کنند. مواظب باشید دوربین کوچکترین حرکتی اعم از کرین، زوم، تیلت و هزار کوفت و زهر مار دیگر نداشته باشد. اصلا برای فیلم بردار استراحت مطلق تجویز کنید و اجازه بدهید تا نا بازیگران فیلم خودشان را بازی کنند. ♦ خدا پدر منتقدان فرانسوی را بیامرزد. فیلم را به یک پخش کننده خارجی بفروشید تا ترتیب شرکت آن را در جشنواره های خارجی( البته به غیر از جشنواره اورشلیم) بدهد.بعد هم جایزه را بگیرید و دودستی بکوبید بر فرق سر منتقدان حسود وطنی. ........خب دوستای گلم... امیدوارم خوشتون اومده باشه... امیدوارم سال جدید بتونم با مطالب بهتری در خدمتتون باشم... یه تبریک مخصوص هم میخوام بگم به عزیزترینم که همتون دیگه کم و بیش میشناسینش دوستدار کوچک همتون آخرین دیه گو دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳
۱۰- آموزش فيلمسازی برای همه(۱)
***اگر شجاعت کشتن خودت را داری پس حتما شجاعت ادامه دادن زندگی را هم داری.انچه بوده است همان است که خواهد بود.انچه شده است همان است که خواهد شد و زير افتاب هيچ چيز تازه نيست جز تو و زندگی تو… *** سلام ... آقا ما دوباره سرو کله مون پیدا شد... چی میشه کرد ما اینیم دیگه قبل از آخرین آپدیتم تو این سال گفتم حداقل یه چیزی بنویسم که همتون حال کنین ... آخه تعطیلات نوروز نزدیکه و طبق معمول هر سال باید تو این سیزده روز در مواقع بیکاری در جوار اقوام بشینیم و در حین شکستن انواع تخمه و حتی پسته و شاید هم فندق!! از برنامه های فوق العاده تلویزیون لذت ببریم اونایی که ماهواره دارن خوش بحالشون... ولی اونایی که ندارن بقول شاعر: صدا و سیمای خالته، نگاه کنی پاته نگاه هم نکنی بدبخت ماهواره که نداری پس باید نگاه کنی از اونجایی که امروزه فیلمهای هندی جایگاه ویژه ای رو تو صنعت سینمای دنیا بدست آوردن و از محبوبیت گسترده ای برخوردار شدن ولی جون من بخونین و بعدش حتما بگین آیا محتوای فیلمهای هندی غیر از اینه؟ راستی احتمالا یه آپدیت دیگه هم داشته باشم واسه یه نوع فیلم دیگه... بهر حال بخونین و اگه دوست داشتین لذت ببرین... قسمت اول : چگونه فیلم هندی بسازیم ▪ خود آموزان عزیز! توجه داشته باشید که یک فیلم هندی، اولا باید سه ساعته باشد. به دوم آن کاری نداشته باشید.همانطور که میدانید این مدت سه ساعته، ربطی به ماجرای فیلم ندارد و شما باید دو ساعت آن را برای رقص و آواز کنار بگذارید.میماند یک ساعت که شما مجبورید در طول این یکساعت، سرگذشت دو نسل را به نمایش در آورید. مثلا کودکی یک قوطی خالی را شوت میکند و دوربین قوطی خالی را تعقیب میکند.با نواخته شدن شوت بعدی ناگهان می بینید که آن کودک تبدیل شده به یک جوان رعنا و خوش تیپ با صدای آلن دلون و البته غمگین و تشنه انتقام. و بدین ترتیب در یک سکانس چند ثانیه ای، سی سال از عمر شخصیت داستان را به شاخ گاو می زنید. ▪ شما باید سهم قابل توجه که چه عرض کنم، تمام سهم سیر منطقی داستان را به سرنوشت و قسمت اختصاص دهید.اصولا در هندوستان مردم هیچ اراده ای از خود ندارند و همینجوری روی میخ دراز میکشند تا سرنوشت برای آنها تصمیم مقتضی را بگیرد! در طول فیلم همه هنرپیشه های اصلی و علی البدل! باید پی ببرند که باهم فامیلند. مثلا دو برادر بدلیل وجود یک خال مشکی در یک عضو مشکوک خود ▪ تا میتوانید اشک تماشاگر را در بیاورید. در این راه باید پدر و مادر و نامزد( در دوبله فارسی خواهر) و دوست هنر پیشه اصلی را به قتل برسانید.میتوانید توسط پدر که پلیس است، به علت حس وظیفه شناسی، فرزند را بکشید و بالای جنازه اش یک آواز اشک آور در دهان پدر( پلیس) جای دهید. ▪ در هندوستان مردم معمولا به دو دسته تقسیم میشوند: « خوبها» و « بدها». برای انتخاب این دو دسته داوطلبان بازیگری را کنار هم بنشانید. هرکسی شلوغ کرد، اسمش را در ردیف بدها بنویسید. هنر پیشه نقش خوب هم حتما باید خوش قیافه و تر جیحا مطرب باشد. سعی کنید برای نقش آدم بدها کسانی را انتخاب کنید که پدر سوختگی و بی تربیتی از سر و رویشان ببارد، بد صدا و بد ترکیب باشند، حتی مرده شور ترکیبشان را ببرد و چشمهای آنها مثل قورباغه از حدقه بیرون بزند. ▪ طراحی صحنه های اکشن و بزن بزن فیلم اهمیت خاصی دارد، زیرا در این قسمتها کارگردان مینشیند چای مینوشد و استراحت میکند واجازه میدهد که بازیگران یکدیگر را « بداهه زنی» کنند. ▪ در چهره پردازی عنصر« بادمجان» کاربرد زیادی دارد و بعد از هر سکانس بزن بزن، در پای چشم« بد من» ها یکی یک عدد بادمجان بکارید. برای نمایش دوران پیری بازیگران هم لازم نیست حتما در چهره آنها چین و چروک ایجاد کنید. فقط یک قوطی پودر روی موهایشان خالی کنید، همین کفایت میکند ▪ در فیلمبرداری آنچه بیشتر از همه توی چشم می آید و حتی توی چشم می زند، همان تکنیک معلوم الحال« زوم» است.نمیدانید با این زوم از خدا بی خبر چه کار ها که نمیشود کرد. مثلا با آن میتوان اندرون هنرپیشه را در آورد و در معرض دید تماشاگر قرار داد. با استفاده از این ترفند، یک هنرپیشه می تواند از روی یک صخره بلند متوجه پلک زدن یک نفر در ته دره بشود. ▪ در طول فیلم هر بلایی که خواستید بر سر« خوب من» فیلم بیاورید، ولی مراقب باشید او نمیرد. او باید از خطرات ناشی از تصادف، زلزله، ترور، جنگ جهانی هشتم، طاعون، ترقه و غیره جان سالم به در ببرد. ▪ فیلم را تا آنجا که جا دارد کش بدهید تا میبینید داستان در حال اتمام است، یک صحنه تصادف راه بیاندازید و هنرپیشه و همینطور تماشاگر را دچار ضربه مغزی و فراموشی موقت کنید. یعنی به اصطلاح در داستان گره بیاندازید. نگران نباشید، در داستان دست تقدیر تمام این گره ها را باز میکند. ▪ مگر شما به سرنوشت اعتقاد ندارید؟ پس اجازه دهید آدمهای بد داستان هر غلطی دلشان خواست بکنند. به مرور هرچه به آخر فیلم نزدیک می شویم، آنها کتک خورشان ملس تر میشود و شما میتوانید انتقام همه چیز را توسط آدمهای خوب ماجرا از آنها بگیرید. ▪ در انتهای فیلم از تماشاگران تقاضا کنید پس از خوردن صندلیهای سالن سینما از فرط عصبانیت، مسواک زدن را فراموش نکنند. اینم از این پست... امیدوارم لذت برده باشید... اگرم نبردین، دیگه مشکل خودتونه... امیدوارم منو بابت این پستهای طولانی که مینویسم ببخشید... منتظرتون هستم... باااااااااااااااااااااای... چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳
۹- يه عالمه حرف دارم!!!
سلام به همه دوستای عزیزم ... حالتون چطوره؟ ... بخدا دلم براتون یه ذره شده بود ... راستش قرار بود که قالبمو عوض کنم، ولی اینکارو نکردم و بجاش یکم تغییرش دادم ... بگذریم... از اونجایی که بیشتر از یه ماه پیدام نبود، طبیعتا باید گوشتونو واسه یه وراجی اساسی آماده کنین... فقط تحمل کنین و فحشم ندین ... آقا اینجا هیچ خبری نبود ... یعنی بعدا خبری شدا ... اما اولش هیچ خبری نبود ... فقط دل و دماغ نوشتن نبود و کارهایی که مثل آوار رو سرمون ریخته بود و وقت سر خاروندنو ازمون گرفته بود... بعدش یه کاری پیش اومد که مجبور شدیم فی الفور پاشیم بریم تهران، اما از شانس خوبمون یه برفی اومد که خدارو شکر راهها بسته شد و ما موندیم ... وگرنه الان یا باید تو چادر زندگی میکردیم یا باید همون تهران میموندیم آخه یکی نیست به این شهر دار محترم رشت بگه مرتیکه خر!! اینجا تو خیابون آمبولانسا نمیتونستن راه برن و مریضارو بجای بیمارستان یه راست میبردن قبرستون تو اومدی دور میدون شهرداریو تمیز کردی که ملت بیان راهپیمایی؟ ... اون استاندار بی شعور گیلان هم میاد میگه: بعله مردم ما هیچ مشکلی ندارن و فقط آب و برق 5% مردم قطعه که اونم بزودی حل میشه!!!... 95% رشت نه آب داشت، نه برق اونوقت .... ولش کن بابا...(ولی خدا آخر و عاقبت ما رو با این مسئولین دلسوز بخیر کنه)... بالاخره بعد از پشت سر گذاشتن این برف وحشتناک رفتیم تهران ... این قسمتشو فکر کنم مارمولک پیر کاملتر بنویسه ... جاتون خالی خیلی خوش گذشت ... البته بمناسبت تاسوعا و عاشورا خیلی خوش نگذشت ... فقط روز عاشورا چیزی نمونده بود شمربن ذی الجوشن بزنه منو پسر خالمو بفرسته پیش امام حسین این چند روزم که تهران بودم، خونه مارمولک پیر شده بود پاتوق اینجانب ... تازه بیچاره مارمولک رفت واسمون یه مسابقه فوتبال راه انداخت که نگو و نپرس... بنده خدا فکر کرده بود هر دیه گویی، مارادونااِ ... واسه همین کلی روش حساب وا کرده بود، قافل از اینکه دیه گو ماههاست فوتبالو واسه همیشه گذاشته کنار ... بهر حال جاتون خالی بود.. فقط باید یه تشکر ویژه از خونواده مارمولک پیر بکنم که هر روز مجبور به تحمل قیافه بنده در بین خویش بودن ... ولی از شوخی گذشته باید بگم که خونواده خونگرم و صمیمی رضا مثل پدر و مادرمهربونش( خداییش بزنبم به تخته بابای رضا خیلی از رضا خوش تیپ تره وای چقدر حرف زدم ... الان ساعت چهاره و منم هنوز بیدارم ... فردا برم یه اکانت بخرم تا بتونم قبل از ظهر این پست رو بفرستم ... آهان راستی تا یادم نرفته بگم که17 بهمن ماه تولد روجای عزیزم بود و هرچند که من قبلا بهش تبریک گفته بودم، از اینجا هم یه بار دیگه بهش تبریک بگم و براش آرزوی موفقیت کنم راستی کسی از مسافر کوچولو خبر داره؟؟؟ ... خیلی وقته پیداش نیست ... اینم واسه مسافر کوچولوی خودم مینویسم تا چش و چال بعضیا در بیاد: ثـــــــانیــــه ها را می شمـــارم تـا تـــو بیایی . وقتی تو بیایی دیـــگر هیچ پــــرنـده ای اسیـــــر قفس نخواهد مانـد . وقتی تو بیایی دیگر گنجشکان بی مادر گرسنـه نخواهند ماند . وقتـی تـــو بیایی کنــارت می نشینم و تو از خوبی ها می گویی ؛ و از مهربانی خدا ... HAPPY VALENTINE شاد باشید ... خدا نگهدار... [ منزل | آرشيو | ایمیل من ] |
|
